آشوويتس به وسعت تمام ويترين ها
و اينك انسان نگاه عاريه داده ام
از بلندترين نقطه خود و اگر كسي بگويد از ابليس به ارث برده
به تو مي نگرد مي گويم نه
دستان يهوه من ابليسم
در نا سرانجامي تنت مي سوزند آن با نماز بي خدا شده
و آدم به اين فكر مي كند بر آستان نا متباركي
كه كجاي اين چيني بزرگ شكسته را مي تواند بند كه آسمان
بزند نه نه نه اينكه
فرياد تو را تكفير بشوم
: (( نه! نمي توانم تطهيريم و در آستانه اين شب دروغ
من از اراده سيب پرام از ازدحامي كه نميدانم از كجاست
كرم را از سرسامي كه زنگ آهن هاي اين شهر برايم آورده اند
به ارث برده ام از سكوتي كه بي شباهت به دريا نيست
خودم را و يا از جغرافياي مدهوش تني
و آن قدر مي دانم كه كه نامش هابيل بود و
بي حوا و زراعت نمي دانست كه
روي خاك افتادن مردن است پيشه آناني است
و حوا كه مدرن مي كارند و پست مدرن درو مي كنند
به چشمانم كه خيره مي شود و ما چه قدر گفتيم
دوره مي افتند ايلياتي ما
كلمات دور سرم دام و گندم را ميانه اي نيست پرهيز كن
و مرور مي شود نكردي
داستان: و حالا آشوويتس
زني در كرانه جهان و سرزمين هايي كه در آتش خشم يهوه مي سوزند
با دستاني با دست هاي خودش
تعميد شده آشوويتس
زير بارشي سنگين
مي آيد
: سلام
مادر خوانده اين شهر منم
نوشته شده توسط زیبا آزادی در پنجشنبه 1386/07/26 ساعت 0:14 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY