در جواب دوست عزيز شاعري كه در نقد شعري كه پيش از اين در وبلاگ ثبت شده بود، نوشته بودند(( رسم الخط شعرتان تعمديست و بنظر مي رسد خاستگاه آن ، گونه اي تفكر فرماليستي در مورد شعرتان باشد)) .بله همين طور است و اما صحبت بعدي در مورد يند هاي تكرار شده در شعر بود كه بنظر ايشان آن رابطه معنايي و صوري را با ساير جملات و تصاوير متن و كليت بافت متن آنطور كه بايد و شايد برقرار نكرده بودند البته اينها استنباط من از نظر آن دوست عزيز است نه خود حرفهاي ايشان و باز در بي پاسخي به بي پرسشي آن جمله كه آمده بودكه:(( اميدوارم بدانيد كه داريد چه كار مي كنيد )) يه هر حال نه در صدد دفاع از شعر و يا توجيه آن برمي آيم و نه ادعاي ارائه مانيفستي در شعر خود دارم اما چون اين خود آمده را فرخنده مي دانم در پايان شعر لازم دانستم توضيحاتي بدهم .
در آستانه كه نه ، در ميانه قصه كردن داستاني بودم كه اين شعر بر من وارد آمد به هر شكل و خط الرسمي كه نوشته شده به هر شكل و رسم الخطي كه شما خوانديد ، اگر گاهي كلمات منتزع بودند و تركيبات كليشه ، شعر ناگزير به استعمال آنها شده ، خود آمده به سياق يا بي سياق من در سرايش شعر ،بلند و موجز و يا موجز بلند ، من خود آمده شعر خود جوش را نيازمنده اصلاحيه نمي بينم كه دغدغه ا صلي ام داستان است و شعر هنريست كه از كودكي آغازيده امش با داستانهاي منظوم وبعدها با مثنوي و بعدش با نيمايي و سپيد و بعد و بعدو بعد كه دوباره بشوم همان داستان نويس ، داستان گوي بي نظم و بي قاعده با قاعده بي نظمي .
و اما در مرود افعال زمانهايشان و بقيه مسائل طرح شده در شعر ،باز هم تاكيد مي كنم كه شعار حس و تفكر و نوشتار و هنر من نيست و در پايان دوستان از اينكه توضيح دادم ناگزير بودم جهت آشنايي با گوشه اي از توانايي ها و ابراز كمي از معلوماتم البته ادعايي هم ندارم اما قبول كنيد كه نوع برخورد سطحي با اثر هنري توهيني به آن اثر است درست است تكنولوژي براي سرعت بخشيدن به كار ها و جلوگيري از اتلاف وقت است اما در مورد آثار هنري و وبلاگهاي هنرمندان مصداق ندارد بياييد براي خوانش آثار يكديگر كمي وقت صرف كنيم چون همگي به خوبي مي دانيم كه دنياي پر از مشغله امروزي ديگر مجالي براي رفتن به محافل و مجادله و مباحثه در آن محافل را براي هيچكداممان نگذاشته پس آثار ثبت شده در وبلاگهاي يكديگر را جدي بگيريم
و برخورد هنري و عالمانه با آثار داشته باشيم سلام عليك معمولي و گپهاي روزمره جايش در كافه علافهاست بازهم ببخشيد نه قصد بزرگنمايي داشتم و نه موعظه فقط درد دل مشتركمان را در ميان گذاشتم
متشكرم
نوشته شده توسط زیبا آزادی در پنجشنبه 1386/07/26 ساعت 0:14 موضوع | لینک ثابت
آشوويتس به وسعت تمام ويترين ها
و اينك انسان نگاه عاريه داده ام
از بلندترين نقطه خود و اگر كسي بگويد از ابليس به ارث برده
به تو مي نگرد مي گويم نه
دستان يهوه من ابليسم
در نا سرانجامي تنت مي سوزند آن با نماز بي خدا شده
و آدم به اين فكر مي كند بر آستان نا متباركي
كه كجاي اين چيني بزرگ شكسته را مي تواند بند كه آسمان
بزند نه نه نه اينكه
فرياد تو را تكفير بشوم
: (( نه! نمي توانم تطهيريم و در آستانه اين شب دروغ
من از اراده سيب پرام از ازدحامي كه نميدانم از كجاست
كرم را از سرسامي كه زنگ آهن هاي اين شهر برايم آورده اند
به ارث برده ام از سكوتي كه بي شباهت به دريا نيست
خودم را و يا از جغرافياي مدهوش تني
و آن قدر مي دانم كه كه نامش هابيل بود و
بي حوا و زراعت نمي دانست كه
روي خاك افتادن مردن است پيشه آناني است
و حوا كه مدرن مي كارند و پست مدرن درو مي كنند
به چشمانم كه خيره مي شود و ما چه قدر گفتيم
دوره مي افتند ايلياتي ما
كلمات دور سرم دام و گندم را ميانه اي نيست پرهيز كن
و مرور مي شود نكردي
داستان: و حالا آشوويتس
زني در كرانه جهان و سرزمين هايي كه در آتش خشم يهوه مي سوزند
با دستاني با دست هاي خودش
تعميد شده آشوويتس
زير بارشي سنگين
مي آيد
: سلام
مادر خوانده اين شهر منم
نوشته شده توسط زیبا آزادی در پنجشنبه 1386/07/26 ساعت 0:14 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY