راز یک مکاشفه
راز يك مكاشفه
فدريكو ! دستم را بگير
مردي كهخ آن سوي بگذار دور آخر را
دايره با هم برويم
ايستاده بگذار
چه قدر شبيه است به در سويل تن گرمم
مردي كه همه چيز
آن سوي چمن زار به اپراي دستان تو
پستان هخاي كولي را در دست گرفته ختم بشود
سويل را آواز مي كند مگر نمي داني
چه قدر شبيه است به كه دستان شاعر
فدريكو! اعجاز
مردي كه رأس چنار كوك مي شود مي كنند
در شب همان ترانه مرا
كه مي خواندي بنواز
فدريكو! اين دختر
چشمهايم را به چاپ رساندم كم از شعر هاي تو ندارد
مي خواهم حقايقي روشن شود بنواز
در هيفا مرا
يعقوب خدا را لنگ كرده بنواز
در گرنادا
مردي رهگذر
معشوقه ات را به كام مي كشد
در لاس وگاس
كازينو ها
به احترام يك شعر راك
كلاه بر مي دارند
فدريكو!
