تبليغاتX
واگویه های شبانه یک پروانه


واگویه های شبانه یک پروانه

ادبیات,داستان ,شعر

گاهی که خودمان را متصور می شویم چیزی احساس نمی کنیم همه چیز در وهم گنگ جهان بی آنکه خلق شده باشد حدس زده می شود وما همیشه هیچ وقت همان که نبوده ایم نیستیم و می خواهیم باشیم والبته برای این باشیدن سقفی نیست وما دفترمان که خودمان که می خواهد همه خودمان باشد را برایتان گشوده ایم تا در این آشفته بازار فضل فروشی وهنر نمایی ولفاظی ومغلطه های جنون آمیز وسدیگر سرقات ادبی فراوان شاهد خوانش صحیح ووفادارانه اصو.لی وسوادمند وبی طرف باشیم که البته وصد البته آن کسی که حوصله کند وبخواند حتما اهل هنر وفضل است واندیشه ورایش برای ما عین ثواب است .


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1385/06/19ساعت 15 توسط زیبا آزادی| |

                       كلمه هم مي تواند نجس باشد

 

سگ هم كلمه است . كلمه هم مي تواند نجس باشد . اصلآ نجس هم كلمه است مثل با طهارت كه هم مي تواند قيد حالت باشد هم صفت و تازه كلمه اي است مركب. حتي صحنه هم كلمه است مثل اجزاي آن زن كه به سگ چسبيده بود . پشت تخته سنگ . پاي كوه نمي دانم چه چيز اين جمله مرا ياد روستايمان مي اندازد ياد بيوه قربانعلي جوانمرگ درست است تركيب خوشايندي نيست اما جمله سياه است و از پذيرفتن اين تركيب گريزي نيست آخر زن كه گناهي نداشت كلمه جوان پسوند تن او بود و او اين همه سال را بيرون نمي آمد يك بار هم كه آمد ( با همه خطراتي كه كلمات اهل ايل ممكن بود برايش داشته باشند ) چوپان رفته بود دنبال بره گم شده و سگ نر گله آماده فحل…………..

و حالا آب از سر جملات مي ريخت براي همين دفتر اين همه خاطرات من از كلمات روستا را چروك يادداشت كرده مثل اينكه:( گل بانو مني سگ با آب طهارت و وردهاي شبانه پاك نمي شود ) توبه كار خودش را كرده بود و يا يارولي آن قاطر چوپان كه زن اينهمه تب مي كرد و لرز مي گرفت.

نازك مي گفت: نوبه و همين بود يا شايد هم كاتب نقطه اي دزديده بود كه بوي مني به مشام آن پير سگ قابله نرسد كه بو مي كشيد كلمات را با آن شامه گرگاسي اش .

گرگاس بوده بله مي گفتند گرگاس كلمه هاري است كه از نژاد گرگ است . اصلآ مي گفتند گرگ است و گله را گاه گاه همو مي دريده است مي گفتند حتي تب اين زن هم ممكن است.............

صدايتان را پايين بياوريد ارواح اين كلمات عاريتي گوشهاي تيزي دارند گو اينكه تخته سنگ از گورستان ده اندكي دورتر بوده و يا كلمات شخصي اين آبادي آن حوالي نبوده اند كه بانو را ديده باشند بقچه به دست به سمت گله رفته باشد با اين همه اين كلمات بودند كه خوب و به موقع به ياري يارولي چوپان رسيدند و گرنه پيش گرگاس هار و پيش گل بانو كه نان و گردو و پنير براي چاشت ظهر مرد آورده بود رسوا مي شد قاطر با آن هيكل سنگينش كه جاذبه تن اش وزن جملات را به هم مي ريزد درست كه گل بانو هزار بار خواسته بود كه بيايد پاي كوه پيش گله اما كلمات پا نداده بودند كلماتي از جنس زنهاي آبادي از جنس موسم بافت سياه چادرها از جنس مرداني پرسه زن كه اگر از ترس بزرگ ايل و يا غوغاي زنانشان نبود بارها و بارها بر سرسراي خانه زن آمده و گفته بودند اهم و بعد هم نگهباني قابله پير فال بين كه ناجور روي كلمه دارايي و حيثيت چنبره انداخته بود روي واژه بيوه كه بانو باشد تا صبح كه موسم دوشيدن شير اهشام بشود ..........

حالا هم آب از سر كلمات اين قصه و از سرو تن زن گذشته با اين همه اوراق داستان من هنوز هم دارند مي سوزند . نكند اين هاري مسري بوده باشد بيچاره واژه بانو كه مجبور است عمله تمام جملات باشد حتي توي دو بيتي هاي مردان ايل كه تا همين جايش كافي است راستش من راضي نيستم از كلمات اگر بخواهند بازهم دسته گل به آب بدهند مثلآ اگر بخواهند نره خري را به مطبخ بكشانند و يا كنيز مطبخي را به طويله تا مثلآ مثنوي فلان مولا ملس بشود. نه!من عمله واژه ها نيستم و واژه ها هم عمله من نيستند .

من درون واژه ها زندگي مي كنم حتي در سگ زمان فحلش وقتي كه بيوه جوان آبادي چاشت براي قاطر ناتواني چون يارولي چوپان مي آورد.

بله يا رولي كلمه اي است كه از حمله جملات من قسر در رفته است به خيال خودش واژهاطاقت بيانش را ندارد اينكه : ( گوسفندي غيب نشده بود و يا اينكه بره بهانه قشنگي براي جمله كه او را از صحنه غيب كرده بود نيست . درست است واژه ها يارش بودند تا رسوا نشوند اما با اين همه . او كه زن را ديد مي دانست كه آتش از روي واژه زيباي تنش شعله مي كشد به سوي دامنه براي همين مرد . بره را بهانه كرد كه شايد واژه ها نخواسته بودند تا كلماتي از جنس سگ گله جور تمام نقصهاي مو جود را بشكند.

و حالا بايد از آن فضاي هميشگي داستان به دور از دامنه پاي كوه و نرماي نسيم ظهر گاهي و آفتاب ملس يك فصل نامعلوم به دور از عطر شبدرهاي كوهي و دور از آبادي يك دست سياهي كه بازيچه نور بيمار آفتاب بود منتظر سرايت هاري به تمامي اين متن بمانيد البته اگر كلمات و ظايفشان را خوب و به موقع انجام داده باشند و گرنه كه همه چيز را مي شود با لاكي سفيد كتمان كرد ظهر دشت . پاي كوه . پشت تخته سنگ مرد بهانه جو و زن بيوه جوان . حتي سگ نر آماده فحل را.......

                                                                                 

نوشته شده در سه شنبه 1385/06/07ساعت 17 توسط زیبا آزادی| |

   

 

 

 

 

                                                                       

 

دايره

توي خالي اين فكر مي شود خيلي چيز ها نوشتك

دايره

داستان من را بلعيده است

من توي خالي آن وول

مي خورد

جيغ به دروديوار محيط

دايره

دوباره برمي گردد

من

گيج است ودايره هي مي چرخاندش

من تمام سطح دايره را پر كرده است از آن وقت ها

بله من آنوقتها با اوست كمي از اوست اصلاًخود اوست شايد كمرنگ تر و كوچك تر شده باشد آنقدر كه صداي جيغش حتي به نزديكي محيط هم نمي رسد اما توي خالي دايره گير كرده گلوي من ،گلوي من آن روزها كه مادر فشارش مي دادو((ن))كه گفته بود:((اگه صدات دربياد مي كشمت هر چي كه اينجا ببيني مبادا به كسي بگي كه...))من كوچولوي آنوقتها كه توان مقابله با دست هاي پر فشار مامان را نداشت و((ن))كه هر شب مي آمد .

اما((ن))هنوز هم همانقدر بزرگ است و با همان هيكل درشت وپرمو.

اما من كوچولوي آنوقتها كمرنگ تر شده است مثل تصوير پدر كه بعد از يك ماه خسته از سفر ومانده از جاده برگشت با سروصورتي خاك گرفته راستش من ديگر قادر نيست نگهش دارد انگار كه پدر از توي دست هايش ليز مي خورد ميافتد توي پاشويه وشايد از آنجا به راه آب مثل خيلي از خاطرات من مثل آن شب كه ((ن))گلوي من را فشار مي داد مثل آنشب پراز سايه پراز تردد پرازترديد

وحالا سايه من مثل سايه هاي غريبه اما بزرگ آن شب كه باباراباخودشان مي بردندراهي تاريكي مي شود مثل همان سايه ناشناس بزرگ وپشمالو

نمي دانم دايره دارد لنگي مي كند يا تعدا من ها زياد شده مثل سايه مرد پرمو كه روي رختخواب من ميفتاد روي خواب من كه مي فهميد وقتش رسيده واينكه نبايد حرفي بزند چون مامان خواسته بودكه...

راستش من ديگر خسته شده است از دايره از سايه ازمامان از تمام منهاي مغموم منهاي شب هاي سرد با سايه پر مو وداغ بودن،من شب هايي كه مامان جيغ مي كشد وكيف مي كرد من مدرسه وقتي هيچي از درسها حاليش نمي شد من كوچكي كه موهايش توي دست هاي دختران كوچه بودند من آن دنبال كردن هاي پسران كوچه وآن فحش ها كه تا خانه اورا دنبال مي كردند بله من خسته شده است از تن لرزان بعداز اولين خواب بلوغ من من من نه

دايره دارد مي تركد يا بغض من نمي فهمم فقط خوب مي دانم كه چيزي توي گلوي من گير كرده چيزي مثل يك شعر ديررس يا بغضي قديمي واقعاًنمي فهمم اما خوب مي دانم كه چيزي توي گلوي دايره گير كرده چيزي مثل گردن من توي آخرين داستاني كه مي نويسدم چيزي مثل پاندول يك ساعت قديمي كه راس ساعت سايه روي اهرم دايره من را مي چرخاند وتن را آن قدر كه دايره خط مي شود ومن نقطه

سر خط دايره خط دايره خط

   

 

 

 

 

                                                                       

نوشته شده در سه شنبه 1385/06/07ساعت 17 توسط زیبا آزادی| |

پس اوني كه تو شكم من وول مي خوره كيه؟!

تازگي ها خيلي عوض شده مدام به اتاقم سر مي زند مدام مرا مي پايد .مطمئنم كه چيز زيادي نفهميده وگرنه بعد از آن همه سرو صدايي كه از اتاق من مي شنود ئآنطور گيج داخل نمي آيد وبعد هم با آن چشم هاي پرسشگر مردد مرا نصيحت نمي كند آن هم اينطوري كه ((بسه دختر بسه گناهه به خدا گناهه....))براي همين مي گويم عوض شده احساس مي كنم پيش از اين هيچ وقت اورا نديده ام ،طرح چهره اش برايم مبهم شده نوع نگاه حتي گونه ي حرف زدنش،مادر بوي مرد غريبه را از صد فرسخي تشخيص مي داد شامه ي رنانه اش زبانزد بود .حالا در اتاقم را كه باز مي كند با اينكه حضور تو تمام اتاقم را فرا گرفته ،به آرامي در را مي بندد انگار نه چيزي مي بيند نه مي شنو.د ونه بويي احساس مي كند، فقط گاهي كه صداي جير جير فنرهاي تختم بلند مي شودوارد اتاقم مي شود وملافه را از رويمان كنار ميزند وانگار فقط عرياني تن من ورد مني تورا ديده باشد  برايم سري تكان مي دهد ولبي مي گزد واگويه كنان مي گويد((بازم دختر از خدا بترس ،مگه مرد قحطه ،چيزي كه زياده مرد هاي صيغه اي ))وبعد چادر سفيد گل شيپوريش را تا لبه مقنعه سفيدش بالا مي كشد اصلاًاين هم يك دليل ديگر براي اينكه او عوض شده آخر مامان قبل از اين نماز نمي خواند تا چه برسد مقنعه سفيد وچادر نماز داشته باشد وشب تا صبح روي سجاده بنشيند وهي تسبيح توي دست بچرخاند نه باور نمي كنم كه اين مادر من باشد آخر براي او چه فرقي مي كرد كه من توي تختخوابم توي خوابم چه كار مي كنم مهم اين بود كه مزاحم او مهمانهاي شبانه اش نشوم وگرنه اوچه مي دانست كه صيغه يعني چه ؟براي او نفس مرد كافي بود .گفتم كه مردها را از فاصله خيلي دو.ر بو مي كشيد اما حالا قادر نيست تورا با آن هيكل بزرگ وپر مويت در يك قدمي اش تشخيص بدهد آنهم وقتي كه تن مرا در مي نوردي و لبهايم را مي بوسي . اگر خودش بود همان مامان قديمي ،حتماً دلش مي خواست بداند كه تو از كجا پيدايت شده و كي ؟سه ماه ، سه فصل ،سه سال.نمي دانم ،اما خوب مي دانم كه قبلاًتورا نديده ام واقعاً تو از كجا آمده اي ؟آخر تو كه مرد روياهاي من نبوده اي راستي آن شب عجيب ،همان شبي كه تو سرو كله ات توي اتاق من پيدا شد چطور توانستي وارد اتاق من بشوي ،من كه در را از داخل قفل كرده بودم وپنجره هاي اتاق را هم بسته بودم ،هيچ وقت نفهميدم چطور از در بسته و يا ديوار عبور كردي آن هم انطوري كه هيچ چيز دست نخورده بود تنها چيزي كه به اتاق اضافه شده بود تو بودي اصلاًتو توي رختخواب من چه كار مي كردي ؟ توكه شبيه هيچ كدام از مرد هايي نبودي كه من هر شب يكيشان را به رختخوابم ويا به خوابم مي كشاندم .طرح چهره ات مثل چهره ي تازه ي مادر محو است ومبهم آنقدر كه هر چه بيشتر دقت مي كنم كمتر مي توانم جزييات چهره ات را تشخيص بدهم حتي حالا كه مدت هاست تو را ميبينم و به حضور دائمي ات در اتاق عادت كرده ام مثل خو گرفتنم به چهره تازه مادر و كارهاي تازه ترش. با اين همه هنوز هم مشتاقم بدانم چه كسي تورا پيش من  فرستاده نكند عوضي آمده باشي ؟! مرد هاي دنياي من هيچ شباهتي به تو ندارند هر چند كه تو اصلاً شكل و شمايلي نداري !تنها وتنها دو چشم بي شكل درشت با نگاهي سمج كه توي تن آدم فرو مي رود ،و دستاني بزرگ و نا آشنا كه بي شباهت به دست هاي مادر نيست وقتي روي موهايم مي كشد و.نصيحتم مي كند .گفتم كه تو مرد روياهاي من نيستي ،مرد روياهاي شبانه من اولين جوان خوش سيمايي است كه روز توي خيابان مي بينم .ولي يادم نمي آيد كه تو را صبح هيچ روزي ديده باشم پس آن شب تو از كجا وچه طوري ....؟!من كه هيچ وقت نفهميدم اما مطمئنم كه اشتباهي آمده بودي يك چيز ديگر هم است آن هم اينكه آمدن تو با تغيير عادات مادر ربطي دارد،ام چه ربطي نمي فهمم .آخر مردهايي كه او منتظرشان بود مثل تو نمي آمدند نا غافل ودزدانه .وقتهايي كه مادر منتظر مهمان بود ساعتها روبروي آيينه ،پشت ميز توالتش مي نشست ،اما حالا رأس همان ساعت ،همان لحظه اي كه مهمان قرار است وارد شود روي سجاده مي نشيند،ورد مي خواند و دانه هاي تسبيح را توي دستش مي چرخاند انگار مدت هاست كه ديگر منتظر هيچ مهماني نيست وهمين مرا نگران مي كند اين كه چرا متوجه شكم برآمده من كه روز به روز بزرگتر مي شود ،نمي شود؟!چرا صداي نفس زدن هاي تند تو را نمي شنود ؟چرا بوي تند تنت را احساس نمي كند ؟همه چيز اين خانه عجيب است !تو !مادر !حتي شكمم كه توي اين اتاق در بسته كه هي بر مي آيد !تو بايد كاري بكني . بايد امشب به اتاق مادر بروي توي رختخوابش ،حتي اگر شده توي خوابش .شايد اين طور مامان دوباره به حال اولش برگردد .شايد از رهگذر اين تماس ،هويت مبهم تو هم آشكار شود مي داني خيلي نگرانم ،نكند اين زن كه شب وروز روي سجاده مي نشيند با آن طرح صورت محو شده وچادر سفيدش ،مادر نباشد نكند پدر اورا....؟!خودش است .آخر هربار مرا توي بغل تو مي بيند فكر برش مي دارد كه من چرا لخت مي خوابم مدام مي گويد صيغه پس بابا اورا به اين خانه آورده براي اينكه مرا عذاب بدهد وتوراهم حتماً او به جان من انداخته تا بي سيرتم كني وبعد هم ...به نظر نمي رسد كه اين طور باشد مدت هاست پدر به سفر رفته از همان نيمه شبي كه سايه لرزانش را روي ديوار ديدم؛روي ديواري كه ميز آرايش مادر به آن چسبيده ؛همان شبي كه فكر كردم مادر جيغ كشيده ،همان شبي كه مهمان مادر دير آمد وبه جاي سه بار فقط يكبار زنگ در را زد وبعد از بالاي ديوار پريد توي حياط و....

مطمئن باش كه من بالاخره مي فهمم كه تو كه هستي ،؛ او كيست وشما هارا كي فرستاده سراغ من مي خواهم حواسم را حسابي جمع كنم آخر مي خواهم كشفت كنم .شايد تو همان پسري باشي كه آخرين بار وقتي از خانه بيرون رفته بودم براي خريد لامپ آباژور با او برخورد كردم شايد هم او تو را فرستاده براي امتحان من .

اما من از امتحان بدم مي آيد،از تو،از خودم ،از خوابهايم ،از مادر كه حالا هي ورد مي خواند و دور سرم فوت مي كند .از اين زن كه دم ا زخدا و پيغمبر مي زند در حالي كه خانه مارا ،مادرم را ،پدرم را،حتي سايه ام را غصب  كرده .آخر از وقتي كه او وتو پيدايتان شده من هيچ وقت سايه خودم را نديده ام ، حتي سايه تو مامان را .

مامان؟!

مامان من با ازدواج مخالف بود هميشه مي گفت((زن بايد ازاد باشه ))مي گفت :((از پد رمتنفر است با آن هيكل درشت وموهاي وزش كه هميشه بوي روغن وگازوئيل مي دهد وآن دست هاي بزرگ و پت وپهنش))چه قدر هم شبيه دست هاي تو بود دستانش چرا تا حالا به فكرم نرسيده بود كه تو چه قدر شبيهي به او ،و اين زن چه قدر شبيه است به مادر بزرگ حالا مي فهمم چرا آن بو كه هر شب توي اتاقم مي پيچيد ، به دماغم آشنا مي آمد بوي گازوئيل و روغن موتور ديزل .اما نه!من ديوانه شده ام؟يا دارم ديوانه مي شوم ؟!آخر بابا كه كليد تمام درها را دارد تازه او كه بچه اش نمي شد اگر خودش باشد پس اينكه توي شكم من وول مي خورد از كجا آمده؟

نه نه نه!!امكان ندارد بابا خيلي وقت است كه رفته . گفتم كه خودم صداي گام هايش را وقتي كه از پله ها پايين مي رفت شنيدم.بي آْنكه مادر را بوسيده ويا به اتاق من سري زده باشد .

نه!او مدت هاست كه رفته ،مادر بزرگ سال هاست كه مرده .پس آخر توكي هستي لعنتي ؟!اين زن از كجا آمده اينجا چه كار داريد ؟از جان من چه مي خواهيد ؟ مطمئنيد كه اشتباهي پيش نيامده ؟آخر هيچ چيز اين ماجرا باهم جور در نمي آيد .تنها چيزي كه اين و.سط مشترك است ،طرح محو صورت تو ومامان است با آن دست هاي بزرگ غريبه،وآن تن كه از در بسته عبور مي كند .مي داني كه مامان هم مثل تو از ديوار رد مي شود همين ديشب كه در را از تو قفل كرده بودم تا قرص هاي اعصاب مامان را بخورم ،ديدمش كه روبرويم ايستاده ومي خواست قوطي قرص ها را از دستم بگيرد ،گرفت وبعد با آن دست بزرگش موهايم را نوازش كرد درست مثل دست هاي تو وقتي روي موهايم مي كشيشان وقتي كه لبهايم را بوسيد انگار تو بودي كه لبهايم را مي بوسيدي شايد امكان نداشته باشد اما انگار تو شده بود!با همان طعم گس دهانش پس تو اويي ،او تو است ولي آنكه توي شكمم وول مي خورد كيست ؟خانم؟!

 

                                                                                        

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1385/06/07ساعت 17 توسط زیبا آزادی| |

سلام به سه شنبه اخمویی

که پشت پنجره ی

هیچ انتظاری ننشسته

سلام به روزهای بی اتفاقی

که از این کوچه می گذرند

سلام به شعر هایی که سروده شده اند

سلام به شعر هایی که خواهیم سرود

سلام

نوشته شده در سه شنبه 1385/06/07ساعت 17 توسط زیبا آزادی| |

                               ليلا!

هميشه كلمات رسولان تو بود ه اند. اما گاهي حروف جمله جمله در تو فرو مي ريزند . و داستان تو را مي بلعد، آنوقت وقايعي بر تو تحميل مي شوند كه قادر به ادراكشان نيستي.

مثلآ در يك شب آكنده از سرمستي در حاليكه توي اتاقي ، كنار معشوقي قديمي نشسته اي ؛ جامي مي زني و جامي ديگر به پيوست آن. حس مي كني همه چيز ، اشيا ء ، ديوارها، حتي معشوقه ات دارد در تو تكرار مي شود.سرت به دووار مي افتد ، انگار وقايع به تعبير امروزي خط روي خط مي افتند .

فكر مي كني اشتباهي شده ، زني زيبا با تني اثيري روبروي تو مي رقصد ، امواج تمام خوابها از تن متحرك و اندام موزونش مرتعش مي شود. به سرت كه پر است از خمار مستي ، فشار مي آوري ، اما اين كه ليلا نيست

تو او را نمي شناسي در فكرت صدايش مي زني ، ليلا را مي گويم . و زن هنگام چرخيدن ، درست زمانيكه پايين تنه اش در دور چين دامن حريرش مي لرزد گويي در دلش مي گويد: بله و تو تلو تلو خوران بلند مي شوي تا جام را به نزديك لبهايش ببري ، باشد كه به بهانهء نوشاندن جرعه اي از انگورت لبهايش را ببوسي اما جام از زن عبور مي كند و تو هم ، خراب با لباس راحتي روبروي سريري ايستاده اي . سلطان يا سلطان زاده اي بايد باشد. انگارتو را نديده سكه مي اندازد  سكه هاي مضروب طلا اما تو ناي برداشتن  نداري با خودت مي گويي :  چرا اين همه خرابم مگر خرابي ما اين همه شا باش دارد ؟! ليلا! ليلا! و ليلا دست ظريف و سفيدش را روي دهانت مي گيرد : (( هيس ! لعنتي ! هيس!  الانه كه خانم صاحب خانه بيدار بشه هيس )) دلت مي خواهد بپرسي پس سلطان كو چرا ديگر نمي رقصي دختر چرا ؟! اما زبانت توي دهان نمي چرخد و تو دوست داري حرف بزني .حرفها انگار يكي يكي از ذهنت مي گريزند و شايد از زبانت . و كلماتي نا مفهوم مي شوند كه دور سرت به چرخش مي افتند مثل مگسهاي سمجي كه دور غذاي مانده مي گردند . اتاق دوباره در تو مي چرخد ، تو توي اتاق مي چرخي ، زن دوباره مي رقصد جام در كف و مي د ر دهان . و باز تو با او مي چرخي . خيز بر مي داري كه بگيريش غزال چموش . كه بغلت خالي مي شود وليلا از پشت روي شانه هايت مي زند : (( لعنتي ! هيچ معلومه چه مرگته؟!  مگه چي تو اون كوفتي ريختي كه حالا .....

هيچ چيز اتاق با هم جور در نمي آيد . مردي از دورتر از بٌعد طو لاني شده ء اتاق مي آيد زانو به زمين مي زند و دست  مشت شده اش را روي سينه مي گذارد: (( خليفه به سلامت باد ! گفتند : (( نمي توانند با ما بيايند . مدتي است كه از در توبه درآمده اند . قرار نيست ديگر دست به ساز ببرند و مي هم )) گفتيم خليفه مي خواهدت گفتيم خليفه امر فرموده اند كه اگر قدم رنجه كني خلعت گزاف خواهند بخشيد شما را . گفت : (( ما را از خليفه پيش از اينها بيش از اين خلعت رسيده است )) و بعد اشارتي كرد به شكم برآمده اش . )) خليفه با صورتي بر افروخته خيز برداشت به سوي پيك : (( كار رعيت ما خاصه زنان ايشان ، به جايي رسيده كه برايمان فتوي بدهند و تعيين تكليف كنند .برخيز و به نزد وي برو اگر آمد كه خب و اگر نه به زور بياور . بگو خليفه امر فرموده خلعتمان را كه مبارك است پس مي گيريم . و اما توبه !  از شرايط پذيرش آن از سوي باري ، اول و اهمش پذيرش آن از سوي خليفه است . و ما تو را به نجابت مي شناختيم كه پدرت بهترين مهتران بود براي اسطبل خليفه. پس تو هم كه از متعلقات همان طويله ايي . در تعلق مايي ، خودت و كره ات...... و هرآنچه كه در اتاق بود در تو اتفاق مي افتاد  چرا كه ليلا ديگر نمي رقصيد  مبهوت گوشه ء اتاق كز كرده  بود و به تو نگاه مي كرد . به تو كه حالا از من هم فراتر رفته ايي از داستا ني كه در آن فرو رفته ايي  آنقدر كه دلت مي خواهد باز هم همانجا باشي ، پس از ليلا مي خواهي پيك ديگري برايت بريزد . اما ليلا امتناع مي كند . گويي فراموش كرده اي كه شب كوتاه است و فرصت هماغوشي  روبه اتمام. نمي ترسي كه خليفه تو را ديده باشد  نمي ترسي كه .... اما ليلا تمام قدح را شايد هم بطري را سر مي كشد و انگار از جلوي چشمهايت محو مي شود چرا كه تو هم به دووار  افتاده اي و او هم به چرخش. مي خواهي بگيريش ، اما دورش بيشتر مي شود . و بيشتر و بيشتر . پاهايش را مي گيري  . هر دو پايين مي افتيد  . تو كف اتاق مي افتي . اما ليلا درست مي افتد روي تن  خليفه كه برهنه روي سرير دراز كشيده است . آن دو  نفس به نفس هم مي دهند و از يكديگر بهره ها مي برند و تو با اينكه هنوز سرت دووار مي رود  عصباني مي شوي . قدح هنوز توي دستانت است مي خواهي بلند شوي اما انگار چيز   ليزي زير پايت گذاشته باشند ، سر مي خوري . اصلآ انگار فاصلهء تو تا سرير خليفه ميليونها فرسخ است . هر چه سعي مي كني جلوتر بروي ، عقب تر مي ماني  تصميم مي گيري كه قدح را از همان فاصله به سوي خليفه پرتاب كني  اما قدح به سر ليلا مي خورد و خون روي تن خليف شتك مي زند . خوشحال مي شوي . ليلا از تخت مي افتد. سرش غرق خون و همينطور بيجان گوشهء اتاق افتاده، مي روي نزديك تر  رنگ لبهايش به سفيدي رنگ پوست صورتش شده است . دست لرزانت را روي پيشاني رنگ پريده اش  مي گذاري ، سرد سرد است .

ترس ورت مي دارد سرت ديگر گيج نمي خورد،انگار حروف سرگردان ،كلمه شده اند وكلمات ليلا وتو يكپارچه صدا .داد مي زني ليلا !ليلا!من دوباره در تو به پيش مي افتم .تو دوباره طوريت مي شود .اتاق دور سرت مي چرخد .ملازمان، زني را برهنه وكتف بسته با شكمي برآمده مي آورند نزد خليفه.خليفه داد مي زند:((كارت به جايي رسيده كه فرمان مارا نقض مي كني ؟لكاته!از ما توبه كرده اي يا براي ما ؟))تو عصباني هستي مي خواهي حمله كني به سوي خليفه مي روي كه يكي از ملازمان فرياد مي زند :((اميرالمومنين به سلامت باد !اين خون ديگر چيست ؟))وخليفه انگار كه بويي آشنا را بخواهد بياد بياورد مكثي مي كند وبعد دستور مي دهد كنيزكان بيايند براي پاك كردن تنش .اما كنيزكان هر كاري مي كنند خون پاك نمي شود.تو داد مي زني :((خوب معلومه كه پاك نمي شه ،لعنتي ناپاك !))خليفه مي خواهد كه همه اتاق را ترك كنند بجز زن ويكي از ملازمان .بعد ملازم را كنار خويش مي خواند و آرام با او صحبت مي كند مي گويد : ((مدت هاست كه زني زيبا وطناز از عوالم ديگر بر ما نازل شده ،كه ما فكر مي كنيم پاداشي بوده از سوي خداوند به پاس مجاهدت هايي كه در راه دين نموده ايم.واين زن هر نوع بهره را به ما مي رساند ،از طنين خوش گلويش هنگام رقص وپيچاپيچ اندام موزونش هنگام بستر .واين پتياره را هم كه_ پيش از اين همخوابه ما بوده _ مي خواستيم به يمن حضور شبانه اين زن .ببخشاييم وباز گردانيم .اما حالا ديديم كه حتي خداوند هم با بازگشت اين زن وبخششش از سوي ما نا خرسند است چرا كه به محض ورود او افلاكيان، تيري از غيب حوالت كردند بر سر فرشته مونس ما و اين خون كه پاك نمي شود از ناحيت همان ضربه الهي است  پس بهتر است كه زن را همين امشب ببريد به محبس وفردا روز به جرم هتاكي به خليفه وتهمت به ايشان زنده زنده بسوزانيدش با آن كره كه در شكم دارد .))وملازم به محض شنيدن سخنان خليفه برخاست وبه سوي زن آمد وبا لگد محكم به شكمش زد.دردت آمد پايش درست به سرت برخورد .احساس نفس تنگي كردي ،حس كردي مچاله شده اي ،دردي درون تنت پيچيد ،تن زن به پيچ وتاب افتاد زن برهنه ميان اتاق خليفه مي چرخيد وتو در درونش به چرخش افتادي .همه چيز به شدت مي چرخيد دريايي از خون به راه افتاد.وتو راه افتادي از آن گرداب خون .به زمين افتادي كسي بالاي سرت ايستاد شايد زن .همان زن برهنه كه تو را انداخته بود با آن قدح برنزي كه در دست داشت و آن هيكل مهيب .

همه چيزدر تو دوباره به چرخش افتاد ،اتاق ،زن ،خليفه ،وحروف مگس هايي شدند كه دور سرت مي چرخيدند و وزوز مي كردند .تو ديگر چيزي نمي فهميدي فقط دلت مي خواست بگويي ليلا..

 زیبا آزادی

                         

                             

نوشته شده در سه شنبه 1385/06/07ساعت 17 توسط زیبا آزادی| |


:قالبساز: :بهاربیست: