تبليغاتX
واژه اساطير
واژه اساطير
ادبیات,داستان ,شعر
باید به عقب برگردم جمعه 1386/10/21 18:3

بايد به عقب تر برگرديم اين طوري براي هردومان بهتر است

 

اي كاش همه چيز به عقب برگردد ، عقب تر ،عقب ترو عقب تر از آنكه من اينطوري روي اين تخت افتاده باشم . عقب تر از اين حتي حتي عقب تر از آنجا كه تو شروع مي شوي . از اول  اول،به  آنجا كه من نشناسمت. اصلا نباشم كه تورا بشناسم يا ببينمت و تو كنار آن پنجره نباشي و من منتظر آن دختر كه ديروز غروب بهم زنگ زده نمانده باشم، آنوقت تو هم پشت پنجره نيايي و مرا آن زير، كنار درخت چناري  كه رويش قلبي را كنده بودند كه تير خورده ،نمي بيني و من هم به طور اتفاقي سرم را بالا نمي آورم و فكر نمي كنم كه تو .............

 

بله بايد به عقب تر برگردم ،عقب تر از آن قرار كه بي قرارم كرده بود .پيشتر از آن اضطراب كه مدام دلم را مي لرزاند و مرا به اين فكر وا مي داشت كه نكند تو نيايي ؟!

البته نيامدي ،چون ديگر قرار نبود بيايي نه اينجا كافي نيست پيش تر از اين ،بايد برگردم چون معلوم نيست كه اگر اينجا بمانم (سر قرار را مي كويم) چه اتفاقي بيافتد؟!بايد برگردم و آنقدر دور بشوم ،كه ديگر مجبور نباشم كه اينطور رنگ پريده و وا رفته با گردني شكسته ،اوه......نه ....نه.......  تو بايد كمك كني اينطوري تنهايي نمي شود ،نمي خواهم با اين عضلات بريده و رگهاي نصفه و نيمه و آن تن بي جان ،روي اين تخت ..........نه......... من نمي خواهم ،پس بياكمك كن  برگردم به آنجا كه  ،نبايد كنار چنار ،رو به روي خانه شما منتظر مي ماندم  .و تو نبايد از پشت پنجره علامت مي دادي  آنطور  كه من فكر كنم تو همان دختري هستي كه هر روز عصر به  من تلفن مي زند . باور كن اينطوري براي همه امان بهتر است.

اصلاً بگذار من آنقدر زير آن چنار ،منتظر شنيدن صداي آن دختر بمانم تا علف  زير پاهايم سبز شود. شايد اينطوري به نفع هردومان باشد ،آنوقت من ميروم  دنبال پيدا كردن آن دختر و هرگز فكر نمي كنم كه صاحب صدا تو باشي ( آن دختر كه هر عصر زنگ مي زند و با آن لحن عاشقانه مهربان با من قرار مي گذارد و مدام مي گويد دوستم دارد) نه نه دختر خيال نكن كه من ترسيده ام ،خيال نكن اين حرف ها را فقط به خاطر خودم مي زنم نه..... اصلاً نبايد آنقدر اصرار كني. آخر من آمادگي اش را ندارم ، آمادگي ديدن تن ورم كرده ات را ،آمادگي شنيدن بوي كز خوردگي موهايت ، آمادگي ديدن جسدي كه حتي ممكن است مال تو هم نباشد نه دختر  تو بايد سر قرار نيايي ، نبايد دستانم را نوازش كني نبايد در گوشم به آرامي و با گرمي بكويي بگويي كه:(( دوستت دارم )) نبايد آنقدر به من نزديك شوي كه صداي تپش قلب عاشقت را بشنوم  ما بايد از هم دور بشويم آ»قدر دور كه من هنوز با خانواده ام توي يك شهر ديگر زندگي كنم به آنجا كه هنوز يعني به آنوقت كه هنوز دانشگاه قبول نشده ام تا به شهر شما بيايم ، تا تو مرا ديده باشي و تلفنم را شماره تلفنم را نه من بايد برگردم بايد به شهر شما نيايم تا آنقدر تلفن خانه ام زنگ بخورد اصلاً نبايد  جواب هيچ تلفني را بدهم و گرنه هفته اي يكبار  سر از خانه تو كه اشتباهي گرفته ام خواهم در آورد .نشنوم و نبينم پدرت را كه هر بار مي گفت (( شما فقط دانشجويي ، هيچي نداري  تازه مال اينجا هم .......من دختر به شما..........)) او راست مي گفت تو نبايد آنقدر دلبسته من مي شدي آنقدر كه عشقت مرا وادارد بيايم خانه اتان  خواستگاري و بيشتر از آن آنقدر  كه تپش هاي قلبت را توي قلب خودم احساس كنم . گفتم كه من و تو بايد به پيش تر ها برگرديم مثلاًبه همان قرار يا حتي قبل از آن بله به اتاق من قبل از زنگ خوردن تلفن ،آنوقت من سه شاخه را از پريز بيرون مي كشم تا با شنيدن صداي آن دختر آنقدر حالم عوض نشود ،بايد كنجكاوي را درونم بكشم آنقدر كه محل قرار را نپرسم و نخواهم كه هر طوري شده صاحب صدا را بله همان لعنتي كه مرا سر كار گذاشت و تو را ......و حتماً بعدش كلي به ريش ما خنديد . همان كه به محض آشنايي من و تو ديگر هييچ وقت زنگ نزد . پس هيمن است اينكه تلفن را قطع كنم اينطوري كسي كه در كمين زندگي من و تو بود ،همان لعنتي كه زندگي من و تورا به اين روز انداخت ،همان دختر كه احتمالاً پيش از اينها من وتورا مي شناخته و شايد تو را بيشتر، ممكن است  زماني عشق اش را به خاطر تو وآن چهره معصوم و جذابت  از دست داده آنطوري كه من تورا، اصلاً از كجا كه او قرار رفتن ما را با هم به برادرت ، ممكن است او همه چيز را ديده باشد ، تو را كه به خانه من آمدي ما را كه در آغوش هم. نكند او وقايع خانه من را بله خودش است خانه من. مي خواهم به پيش تر بروم اما نه آنقدر كه به دانشگاه نيايم به شهر شما ، اما اين خانه را نمي گيرم اين خانه نحس را كه حتماً او روزي در آن زندگي كرده و شماره تلفنش را. اصلاً مي روم به محله و منطقه ديگري اما اگر او آنجا هم ..... نمي دانم چرا فكرم ديگر كار نمي كند هر چه فكرش را مي كنم مي بينم بهتر است قيد درس خواندن را بزنم  حتي اگر قلب پدر و مادرم  نه نمي توانم آنها هميشه آرزو داشتند كه من درس بخوانم و براي خودم كسي... اما اينطوري كه بيشتر ناراحت مي شوند آنطور حداقل زنده ام و پيش آنها هستم  آخر مادرم با غم نبودن من چطور سر خواهد كرد.

بايد از اين قرار دور بشوم . قراري كه ختم به اين تخت مي شود و پيش تر از آن به اتومبيلي كه آن شب  كنار من ايستاد و زني جوان كه گويا رابطه اي با برادرت داشت، بگويد خودش است . نه نمي خواهم درد فرو رفتن چاقو را به پهلوهايم حس كنم آنوقت جواب مادر را چه بدهم آخر من قول داده بودم كه مواظب خودم باشم بايد به پيش تر از آن قول برگردم اينطوري  حداقل ناراحت نخواهم بود كه به مادرم قول دروغ داده ام و تو ، تو اينطوري  مي دانم ، مي دانم تو ترجيح مي دهي با بدن ورم كرده و موي كز خورده و صورت ناشناس  بيرون از شهر توي جنگلهاي اطراف ديده شوي ولي به اول برنگردي به جايي كه قرار بود تو را به آن مرد بدهند ، همان مرد قوي هيكل ،همان سايه وحشتناك با موهاي وز و كله گنده كه آنطور گردنم را فشار داد كه نتوانستم بگويم كمك نه تو نبايد به آن سايه غول آسا اما من چه ؟

تو. البته مي دانم من اگر به عقب برگردم تو باز هم خواهي سوخت و  من نمي خواهم تو را آنطور با تن سوخته و موهاي كز خورده ببينم اما تو بايد كمكم كني آخر بايد به فكر مادرم هم باشم البته به فكر تو هم اما تو هم بايد كمي به فكر من !

مي دانم خيلي التماس كرده بودي  كه با من حتماً آن دختر جاي مرا ،باورت نمي شود كه آن دختر معشوقه همان مرد  يا چه مي دانم كسي كه قرار بود با تو البته شايد. به هر حال من نگران هردومانم نمي خوام تو ناشناس و بي جان با تني ورم كرده مهم نيست كه تو چه قدر مي خواهي يا من ......... ما موظفيم همديگر را نجات دهيم مثلاً من از تو خواهش مي كنم كه به خيلي پيش تر برگردي به وقتي كه كودكي بيشتر نيستي مي دانم از آن قسمت خوشت نمي آيد ، گفته بودي كه آنجا هم باز سرو كله مرد مو وزوزو  ، همان سايه بزرگ ، برادر زن پدرت هست ، خداي من پس من چه كار كنم ، نمي خواهم تو را آنجا رها كنم در حالي كه زير دست و پاي آن مرد ، درست است زن پدرت از راه مي رسد اما كار از كار گذشته است خون روي فرش دلمه بسته تو اما هنوز زنده اي با اينهمه هنوز در خطري مي ترسم اگر بيشتر از حد آنجا بماني بميري پس به عقب تر بر مي گردم به آنجا كه نه تو باشي نه من،  اينطوري من عزيز دردانه مادر نمي شوم  آن هم بعد از 6 شكم دختر زاييدن و تو هم باعث مرگ مادرت نمي شوي باني آمدن آن زن به خانه پدرت آنوقت برادرت  آنهم عصبي و شاكي بار نمي آيد   با آن صورت كه جاي تيزي روي صورتش پاي چشمش گوشت اضافه آورده و ديگر مدام دم از ناموس و تيزي و دعوا نمي زند دم از سلول و بند و زندان آنهم وقتي كه خبر ندارد دردانه زن پدر چه بلايي سر تو......... نه تو نبايد بيايي اينطوري حتي اگر من هم به دنيا بيايم  اتفاقي نه براي من و نه حتي براي برادرت كه بعد از اين اتفاقات كشته مي شود نمي افتد ، چون من اگر دنيا نيايم معلوم نيست چه بلايي سر مادرم مي آيد، حتماً اقوام  و عمه ها پدر را وا خواهند داشت كه دختر بيوه فلاني را بگيرد تا اوجاقش كور نشود حتماً مادرم دق خواهد كرد من بايد بمانم من بايد باشم بايد باعث افتخار همه بشوم مي دانم اين خودخواهي است براي همين انتخاب با توست اگر تو بگويي نه من هم مي گويم نه  ، آنونقت با گردن شكسته و رگهاي بريده از گردن بيرون زده ، تن سرد و چشمان وق زده مي افتم روي همين تخت كه الان هستم و زل مي زنم به سقف آن اتاق به دريچه تهويه و منتظر آن مردان سبز پوش كه ماسك زده اند مي مانم در حالي كه به تو فكر مي كنم به آن جسد باد كرده سوخته ناشناس كه مرا كنارش توي جنگلهاي اطراف رها كردند

 

                                                                                                                                                                                  

 

نوشته شده توسط زیبا آزادی | موضوع: | لينک ثابت |

شنبه 1386/09/17 9:50

به بهانه بيان دلتگي هايي كه واگويه هر شبمان است و براي مولانا كه سلطان عشق و كلمه است و در جواب نيروهاي اهريمني كه مي خواهند ايرانمان نباشد ايران تمام داستانها و شعرهايمان .و براي تمام عزيزاني كه در وادي فكر و احساس در راه اعتلاي كلمه مجاهدت مي كنند هرچند كمي با تاخير

نوشته شده توسط زیبا آزادی | موضوع: | لينک ثابت |

شنبه 1386/09/17 9:48

كلماتي از هميشه:

يك روز بي پرنده، يك روز با پرنده. پروانه بودن را دوست ندارم حتي اگر آخر پيليدن و تنيدن پرواز باشد چون اصلا معتقد به پرواز نيستم .رهايي يعني رفتن ،و رفتن پا مي خواهد نه بال . و من با واژگان احساسم رفته ام هزا ر توي مخوف واژه ها راكه پر است از معنا ،پر از بي معنايي .

پرواز تو را به هيچي مي پراند اما پا تو را به عمق حفره هاي معنا مي برد.  

من دوست داشتن را تمرين مي شوم ،مثلا عشق را .و دوست دارم دوست داشته باشنم و دوستشان داشته باشم .

اينجاي شعر كه بايستي اصل رفتن است حالا حديث شعر تو كه آدم است در هر قصه و با هر شكلي روايت شود .اصل عشق است در سويا با كولي پستان بريده لوركا باشي يا در ماكوندو با آماديوس خوشگله و يا خورشيدي در چاه تبريز يا مارالي  در كليدر.

در اينجا پرواز يعني با تني برهنه از بال رفتن به هزار توهاي بورخسي بابل . بابلي كه منتظر ماست سرزميني كه اجدادمان آفريدندش تا اعجاب همگان را بر انگيزند درست در لحظه شعر .اصلا همه چيز سرزمين ما شعر است فرقي نمي كند كجاي تاريخ ايستاده باشي ،غزنه ،كابل ،هرات ،تهران،بلخ و يا خرم آباد و خرم آباد خايدالو باشد فهله باشد يا شاپور خواست.اينجا نوك قله واژه است و تو اگر به دالان هاي تودرتوي هزار توي آن فلك الافلاك راه بيابي هزاران قصه گمشده از آدم مي بيني هزار  قطعه از خودت را در زميني كه پيش از اساطير بابلي بوده از قبل از روياي مهربان و ملس آميتيس، پيش از آن باغ هاي معلق كه ريسمان در بند كشيدن دختر آريايي بود  از هواي آزاد و زيبايي كه با او تنيده و باليده بود .

گفتم كه بابل ،عيلام ،پست مدرنيته و يا هر تمدن و تفكري كه بيايد و باشد ماييم و روح خدايگان شاعر سرزمينمان كه در ما جاري است .و ما حالا با آهنها باليده ايم و اين شده ايم آدمِ بلخ باشي يا بغداد ،هميشه كمي از آن تمدن شكوهمندي ،كمي از واژه ،كمي از شعر، كمي از داستان جهان، كمي ازامپراطوري بزرگ احساس كمي از ايران و مهم واژه فارسي شعر ماست و داستان بودن و شدنمان كه هنوز ادامه دارد و خواهد داشت......

نوشته شده توسط زیبا آزادی | موضوع: | لينک ثابت |

پنجشنبه 1386/07/26 0:14

در جواب دوست عزيز شاعري كه در نقد شعري كه پيش از اين در وبلاگ ثبت شده بود، نوشته بودند(( رسم الخط شعرتان تعمديست و بنظر مي رسد خاستگاه آن ، گونه اي تفكر فرماليستي در مورد شعرتان باشد)) .بله همين طور است و اما صحبت بعدي در مورد يند هاي تكرار شده در شعر بود كه بنظر ايشان آن رابطه معنايي و صوري را با ساير جملات و تصاوير متن و كليت بافت متن آنطور كه بايد و شايد  برقرار نكرده بودند البته اينها استنباط من از نظر آن دوست عزيز است نه خود حرفهاي ايشان و باز در بي پاسخي به بي پرسشي آن جمله كه آمده بودكه:(( اميدوارم بدانيد كه داريد چه كار مي كنيد )) يه هر حال نه در صدد دفاع از شعر و يا توجيه آن برمي آيم و نه ادعاي ارائه  مانيفستي در شعر خود دارم اما چون اين خود آمده را فرخنده مي دانم در پايان شعر لازم دانستم توضيحاتي بدهم .

در آستانه كه نه ، در ميانه قصه كردن داستاني بودم كه اين شعر بر من وارد آمد به هر شكل و خط الرسمي كه نوشته شده به هر شكل و رسم الخطي كه شما خوانديد ، اگر گاهي كلمات منتزع بودند و تركيبات كليشه ، شعر ناگزير به استعمال آنها شده ، خود آمده به سياق يا بي سياق من در سرايش شعر ،بلند و موجز و يا موجز بلند ، من خود آمده شعر خود جوش را نيازمنده اصلاحيه نمي بينم كه دغدغه ا صلي ام داستان است و شعر هنريست كه از كودكي آغازيده امش با داستانهاي منظوم وبعدها با مثنوي و بعدش با نيمايي و سپيد و بعد و بعدو بعد كه دوباره بشوم همان داستان نويس ، داستان گوي بي نظم و بي قاعده با قاعده بي نظمي .

و اما در مرود افعال زمانهايشان و بقيه مسائل طرح شده در شعر ،باز هم تاكيد مي كنم كه شعار حس و تفكر و نوشتار و هنر من نيست و در پايان دوستان از اينكه توضيح دادم ناگزير بودم جهت آشنايي با گوشه اي از توانايي ها و ابراز كمي از معلوماتم البته ادعايي هم ندارم اما قبول كنيد كه نوع برخورد سطحي با اثر هنري توهيني به آن اثر است درست است تكنولوژي براي سرعت بخشيدن به كار ها و جلوگيري از اتلاف وقت است اما در مورد آثار هنري و وبلاگهاي هنرمندان مصداق ندارد بياييد براي خوانش آثار يكديگر كمي وقت صرف كنيم چون همگي به خوبي مي دانيم كه دنياي پر از مشغله امروزي ديگر مجالي براي رفتن به محافل و مجادله و مباحثه در آن محافل را براي هيچكداممان نگذاشته پس آثار ثبت شده در وبلاگهاي يكديگر را جدي بگيريم

و برخورد هنري و عالمانه با آثار داشته باشيم سلام  عليك معمولي و گپهاي روزمره جايش در كافه علافهاست بازهم ببخشيد نه قصد بزرگنمايي داشتم و نه موعظه فقط درد دل مشتركمان  را در ميان گذاشتم

متشكرم

نوشته شده توسط زیبا آزادی | موضوع: | لينک ثابت |

پنجشنبه 1386/07/26 0:14

                         

 

آشوويتس                                                                     به وسعت تمام ويترين ها 

و اينك انسان                                                                        نگاه عاريه داده ام

از بلندترين نقطه خود                                             و اگر كسي بگويد از ابليس به ارث برده

به تو مي نگرد                                                                        مي گويم نه

دستان يهوه                                                                          من ابليسم

در نا سرانجامي تنت مي سوزند                                           آن با نماز بي خدا شده

و آدم به اين فكر مي كند                                                    بر آستان نا متباركي

كه كجاي اين چيني بزرگ شكسته را مي تواند بند                        كه آسمان

 بزند                                                                                  نه نه   نه اينكه

فرياد                                                                                 تو را تكفير بشوم

: (( نه! نمي توانم                                                          تطهيريم و در آستانه اين شب دروغ

من از اراده سيب                                                     پرام از ازدحامي كه نميدانم از كجاست

كرم را                                                    از سرسامي كه زنگ آهن هاي اين شهر برايم آورده اند

به ارث برده ام                                                    از سكوتي كه بي شباهت به دريا نيست               

خودم را                                                                               و يا از جغرافياي مدهوش تني

و آن قدر مي دانم كه                                                             كه نامش هابيل بود و

بي حوا                                                                                    و زراعت نمي دانست كه

 روي خاك افتادن مردن است                                              پيشه آناني است

 و حوا                                                                 كه مدرن مي كارند و پست مدرن درو مي كنند

به چشمانم كه خيره مي شود                                                       و ما چه قدر گفتيم

دوره مي افتند                                                                ايلياتي ما

كلمات دور سرم                                                             دام و گندم را ميانه اي نيست پرهيز كن

و مرور مي شود                                                                نكردي

 داستان:                                                                              و حالا آشوويتس

زني در كرانه جهان                                         و سرزمين هايي كه در آتش خشم يهوه مي سوزند

با دستاني                                                                            با دست هاي خودش

تعميد شده                                                                         آشوويتس

زير بارشي سنگين

مي آيد

: سلام

مادر خوانده اين شهر منم

 

نوشته شده توسط زیبا آزادی | موضوع: | لينک ثابت |

پینوکیو نمی خواهد آدم شود چهارشنبه 1386/05/31 9:27

راوي اين قصه قصه است و اين متن در اصل هيچ علامت  ويرايشي ندارد فقط براي آسان خواني علامت گذاري شده است

پينوكيو ديگر نميخواهد آدم شود

 

پينوكيو آدم شده بود و شكم ماهي ديگر جاي مناسبي براي آدم ها نبود آخر آدم توي شكم ماهي كنسرو مي شود بخصوص اگر اب هر بار تن زني را بياورد آن تو و تو بخواهي ......  نه پينوكيو هنوز نفس مي كشيد، هنوز راه مي رفت و هنوز بوي تن زن حالش را به هم مي زد پس آدم نشده بود فكر مي كرد كه آدم شده ولي هنوز چوب بود آدمكي كه از جنس خودش هيچ وقت تا اين اندازه خوشش نيا مده بود .

راستش آدم شدن توي شكم گنديده اين ماهي چيز زياد خوبي هم نمي توانست باشد در آن صورت هر روز مجبور مي شد بجاي يك برش كيك سيب و كمي نوشيدني ، كلي تن ترد و باد كرده زني را بخورد كه با جريان آب وارد شكم ماهي شده بود پس نتيجه مي گيريم خالق قصه اشتباه كرده چون پينوكيو نمي خواست آدم شود او آدم شدن را دوست نداشت ،تنها دلش مي خواست ماهي قصه او را بالا بياورد و بياندازدش به ساحل آنوقت حتي اگر الاغ هم مي شد بد نبود . اما هيچ كدام از اين احتمالالت درست نيست چون پينوكيو آدم شده بود از همان شب اول اين را خواب ديده بود اين كه مرد چراغ به دستي از انتهاي تن ماهي ميامد اٌه ! اشتباه نكنيد ژپتو نه پينوكيو تو قصه ما پدر ندارد پدر او مرد چراغ به دستي كه از ته شكم ماهي ميامد نبود همان پيرمردي كه او هررزو مي ديد كه نه زياد فكر نكنيد منم آنجا نبوده ام البته نوشته اند كه من هم بوده ام چون قصه آن مرد منم مرد چراغ به دستي كه همزمان با پينوكيو به آب توي شكم ماهي انداخته بودند مرد  ديگر ، هماني كه با چراغ ميامد طرف ماهي هاي ذكوري كه مشغول نوك زدن به تن آن زن بودند_ جسد_ باد كرده ايي كه آب با خود آورده بود-، و آنها را  مي تاراند در حالي كه داد مي زد كمي براي من هم بگذاريد حسابي گرسنه ام .

پينوكيو با ديدن اين صحنه درست مثل من حالش به هم مي خورد آن اجساد ورم كرده ، بوي گنديدگي كه فضا  شكم ماهي را فرا گرفته بود و پيرمرد كه آن طور حريصانه گوشت تن زن ها را مزمزه مي كرد و به آنجاشان كه مي رسيد  چه با اشتها مي خورد تا آنجايي كه فرستنده توي قصه پيامي از بالا مي آورد با فركانسي عجيب كلماتي مثل اين كه: ((دست نگه دار اينجا نه كافيست ديگر )) مرا ببخشيد اين طور نوشته شده بود كه آب هر روز جسد برهنه زني را به شكم ماهي بزرگ بفرستد زناني با تن ورم كرده و صورتي مبهم شايد اين را نه من نمي دانم اينها از كجا تو اين متن كه منم پيدايشان شده آخر با هر وعده بلعيدن آب ، كلي اسباب و آشغال به تن ماهي فرو مي ريخت و اين پينوكيو و من را دچار وحشت مي كرد شايد براي همين مي خواست چوب باشد اينكه ورم نكند و روي آب نماند و اينكه آدمكهاي چوبي از  اجساد گنديده زنان خوششان نمي آمد و تازه كسي پيامي برايشان نمي فرستاد . آخر فرستنده فرشته توي آب گفتم كه اصلاً اين قصه يعني من قصه پينوكيو نيستم من قصه آن ماهي بزرگم. آن كه روي شاخ گاو ي كه جهان را نگه ميدارد ،نشسته بود. قصه پيرمردي كه هر روز موقع  خوردن جسد زنان قرباني به خرچنگ پير مي گفت من عاشق جسد باد كرده زنانم ،بخصوص سرو سينه و آنجايشان كه باز هم پيام تكرار مي شد انگار هر وقت صحبت از آنجاي اجساد باد كرده توي شكم ماهي بشود فرستنده به كار مي افتد كه نه آنجايشان نه شايد براي همين هم پيرمرد آن طور حالش به هم  خورد و شكم ماهي انگولك شد و ماهي بالا آورد باقيمانده اجساد زنان را تا پيرمرد چهل روزي بشود كه بي غذا مانده است اين  را من نمي گويم قصه اين طور مي گويد و شايد پير مردكه:(( عذاب بدتر از اين كه خوراك ريز ماهي ها بشوند)) انگار كسي پيش از گفتن اين جمله به او گفته باشد :(( از اين بيشتر عذابشان نده )) و شايد براي همين بود كه پينوكيو دلش براي زنها مي سوخت با چشم هاي درشت  وق زده شان كه به سقف دهان آن ماهي بزرك روي شاخ گاو خيره شده بودند تا مبادا جهان تكان بخورد و چراغ از دست پيرمرد بيافتد .

اما چراغ افتاده بود چون ماهي نحيف و نحيف تر شده بود آخر پيرمرد عذاب ماهي بود حتي پينوكيو هم اين را مي دانست اينكه پيه تن ماهي سوخت چراغ پيرمرد است و غذاي روزانه اش سهم شكم او و حالا كه پيرمرد عذاب شده بود شكم او  سهم شكم پيرمرد شده بود اما او نبايد اين كار را مي كرد . نويسنده را مي گويم .خداي اين قصه كه منم او حق نداشت مرا محل تاخت و تاز اين جانوران بكند . معلق توي شكم ماهي روي شاخ گاو و يا غولي كه جهان را نگه داشته بود آن هم اين ماهي كع پير مرد عذابش شده بود .آه  اگر اتفاقي مي افتاد چه بلايي بر سر جهان ما مي آمد بر سر من . و من متاسفم كه بگويم حتي اينها را هم من نگفته ام اينها را خرچنگ پير يا شايد خود نويشنده گفته باشد آخر او عادت دارد براي جهان دل بسوزاند براي اجساد باد كرده زناني كه به شكم ماهي افتاده بودند،

حتي براي آن بطري كه حامل زني بود زن كه نه نيم تنه اي در بطري و دو چشم كه بعد ها ارسال شده بود ،دو چشم درشت كه تصوير هزار دريا را مي شد در آنها ديد ، درياهاي طوفاني كه از اشك چشمهاي زنان پيش از به دريا افتادن ، درست شده بود. بادبانهاي شكسته كشتي هاي نجاتي كه به اعماق دريا فرو رفته بودند و يك ساحل دور كه فانوسي درياي در آن كورسو مي زد.

به جشم هاي توي بطري كه خيره مي شدي  مرد چراغ به دست اگر مي گذاشت مي رفتي توي فانوس، همان جايي كه پري دريايي نمي دانم همان زن و آن تن سفيد و موهاي بلند سياه كه سرو صورت و سينه اش را پوشانده بودند زني تنها كه در انتظار نمي دانم شايد نويسنده راست مي گفت كه زن در انتظار كسي بوده .

اما آن فانوس ..............؟!

يعني زن منتظر چه كسي بود ؟ كسي كه او را نجات دهد . يا كشتي كه او آن را نجات دهد من كه سر در نياوردم تنها مي دانم مرد چراغ به دست از لحظه ديدن آن چشم ها حسابي ترسيده و شايد هم ناراحت شده بود شايد چون آن زن، زن توي فانوس را مي شناخت آن چشمهاي دريا نورديده را شايد كسي كه زن منتظرش بود او بود و حتماً آن زنها را كه او خورده بود نيمه هاي ديگر او بودند كه نظر يافتن مرد شده بودند همان كه حالا پيرمردي شده بود چراغ به دست لاشه خور زنهاي به دريا افتاده.

 اما نه چه طور زن بارها و بارها آمده بود توي شكم ماهي و مرد او را نشناخته بود. زن آن پايين تنه توي بطري يا آن دو چشم دريايي .

نكند آن بطري پيامي بود يا علامتي از سوي فرشته به پينوكيو . پينوكيو به اينكه فكر مي كرد تن چوبيش به لرزه ميافتاد .يعني چه كار كرده بود؟! كه فرشته باز هم .......... نه پينوكيو اشتباه فكر مي كرد .بارها گفته ام من قصه پينوكيو نيستم هيچ فرشته اي توي دنياي من نيست اصلاً ديگر نمي خواهم دنيايي داشته باشم كه در آخرش پينوكيو خوراك شعله هاي آتش  شومينه  اتاق آقاي نويسنده بشود و چراغ از دست پيرمرد بيافتد و

ماهي كباب شود و جهان تمام  من مي خواهم ناتمام بمانم حتي اگر نويسنده بخواهد ادامه دهد زن را كه هزار بار قرباني مرد چراغ به دست و دنياي ما شده بود ،قرباني .......

 

 

                                                                     زيباآزادي

نوشته شده توسط زیبا آزادی | موضوع: | لينک ثابت |

به روز شدگی!؟! شنبه 1386/05/20 11:10
شدگی ......!؟! 

     به روز شد ه گی .........!؟!

آیا در این سرای  عنکبوتی  رهایش و روش هم داریم !؟!

در این کهنه نو        د       ا      ر      !؟!

ادعای شدگی و به روز شد  ه   گی .....!؟!

با این همه

تقدیم به اهالی کلمه می کنیم کلمه را که خودمان باشد کمی از بی معنایی رها شده خودمان که در مجهولیت محض است با ادبیات بی ادبیات بی دستوری از زبان با دستوری از دل ..........

نوشته شده توسط زیبا آزادی | موضوع: | لينک ثابت |

شنبه 1386/05/20 11:5
توضیح نه توجیح:

و اما من معتقدم به اعجاز عمل وفعل برای همین با اعمال فعل و کاربرد یکسری از افعال و شبه فعل های تاکیدی یا قید نماهای تاکیدی گونه ای بی قیدی قیود مند نا تعمدی را  در شعر تمرین می کنم تا حجمی از تعلیق معنا را بر عهده آن افعال  و قیود بیاندازم چون بی فعلی یا حذف بی جای فعل همیشه هم پسندیده شعر نیست

نوشته شده توسط زیبا آزادی | موضوع: | لينک ثابت |

باید خرج کنم شنبه 1386/05/20 11:1

بايد خرج كنم                                                           خراج اين شبها حروفندو

با يد  اين حروف را                                                      حراجي از همين حالا

به حرف در بيا ورم                                                      شروع مي شود

حتي اگر صدا از                                                           الف

من فرار كند                                                                آيا كسي هست كه تب ناك

بايد چمدانم را ببندم                                                    آن لبها را

بايد من راهي                                                               روي لحظه هاي غريبه

اين شبهاي مجهول بشود                                               مردي كشيده باشد

هر چند كه بوي                                                          دختر را

دود از آن دور ها                                                         آيا كسي پريده از

دختري را                                                                   پنجره يك شب سرد

به ياد بياورد                                                                 مرا

هر چند كه هوا هنوز                                                   روياي آن لحظه شو

تنناك لحظه هاي دخترانه                                             مي خواهم شبي شوم

من باشد                                                                     فرو رفته در گرمناك تن يك مرد

بايد استشمام شوم                                                        مرور سايه ي يك خاطره

و بگزارم پرنده در قفس                                              در خياباني دور

 نقاشيم                                                                       بايد خرج كنم

آنقدر بماند                                                                 خراج لحظه ها صداست

كه  تماماً آواز شوم                                                        مي خواهم فرياد شوم

وشعري مرا با صدايي                                                   تا گلوي دختر چند سال بعد

بلند بخواند                                                                 مرا آوازكند

كسي كه شبيه                                                              و آواز من پخش تمام نيمكره

هيچ كس                                                                    مي خواهم خرج شوم

مرا به ياد نمي آورد                                                      بايد خرج كنم

بايد خرج شوم                                                             حروف خراج چند سال پرنده ايست كه

تا خرجي                                                                     توي قفس كودكيم مانده

 شبهايي كه پاسوزم شده اند را                                       بايد خرج كنم

مي دانيد كه                                                                بايد خرج شوم

بايد كسي گله وهمناك اصوات را نظمي بدهد

مي خواهم آواز بشوم

 تا شعري مرا با صداي بلند                                                     بهار86

توي تمام كوچه هايي كه

كودك آينده ام

 در آن مشق مي شود

پخش كند

بايد خرج شوم

نوشته شده توسط زیبا آزادی | موضوع: | لينک ثابت |

سه شنبه ها شنبه 1386/05/20 11:0

سه شنبه ها                                                                                   آخر كنت خواب آلود

كه رويم مي افتند                                                                     اين قصه

مورمورم مي شود                                                                    عاشق باكره ها نيست

بايد بروم                                                                                و تو گندمي

كلمات                                                                                    و اين بسته گي

 فعلگي مي كنند                                                                       به آسيا

دستها دسته دسته                                                                    باني

مي بارند                                                                                  اين همه واژه

چشمي كو كه نگاهم                                                                از كجاي تو سر در مي آورند

كند؟                                                                                     مرا خراب كن

نگاه كنيد                                                                                       خوابم كن

انگور شده ام                                                                       تا خرابت شوم

گور تمام خوابهايي                                                                 آبت شوم

كه مرا ديده اند                                                                     انگورت

انكار نكنيد                                                                         گور آن كوزه

افعال بي جاي هرشب                                                          كه از لب زن مي تراود

و                                                                                        تو را

روياهاي پتياره اي                                                                شتك مي زند

 كه دوره ام كرده اند                                                           شر شر

از بر بخوانيدم                                                                   باراني

بار هيچم است                                                                  كه از بالكن خوابت آويخته ام

كه مي گويم                                                                        تا يادت بماند

همه اش همين                                                                   آنكه هميشه روي

يك باراني سير                                                                    همه جاي خواب دختر مي بارد

كه بالكن بر آن ببارد                                                           تن غول عزبي است

هفت خواب                                                                       كه

 هفت دختر كه                                                                 توي ابرها خوابيده

 هيس                                                                              وگرنه

سايه از حد گذشته                                                            سه شنبه هاي ميانسال

گندم                                                                               از عهده

همين طور                                                                       هيچ ثانيه اي

سيب                                                                               كه مربوط به ما بشود

بي لبخندي  كه روي                                                         بر نمي آيند

عكس ماه بيفتي و هي                                                       آخر سه شنبه ها......

دوباره هي نفس

هي چم چاره  بگيري شعر

كه مرا از دروازه هيچ ساعتي نياويخته اي                                                   بهار 86

نوشته شده توسط زیبا آزادی | موضوع: | لينک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: زیبا آزادی & Designer: Hessam Sedaghati